
می خواهم بروم دریا را ادامه بدهم ...
این شریان کدام نبض است
که بی گاه
- ناگاه
ابتدای رود که می ایستم
وسوسه ام می کند : پیراهنم را بشویم
و پهن کنم
سر طنابی که
از این سر شب تا آن سر شب
کشیده شده است ...؟
رویا ،
مکثی به آسمان کرد و گفت :
- هی ... فواد !
پیراهنت بوی یاس می دهد ...
آسمان
زیر سایه ی همین پیراهن گلی
برای ماه
نامه های عاشقانه می نگارد
جیبهایت باز باشد
تا ستاره و دریا بریزد از آن ...
* * *
رویاهای کال
خوابیده اند پهلویم
درون جیبهای ام را می کاوند ...
کنارم باش
باید بروم دریا را ادامه بدهم ...
...آی هم رویا
چگونه
شیشه
شوم
وقتی
نگاهها
همه
از
سنگند....
